تبلیغات
اراده اش را ستایش می کردم.هر کسی نمی توانست اینگونه باشد. درست است که آلوده تر از به اصطلاح دوستانش بودند ولی خب ، هر کسی نمی تواند.
گفتم"اراده ات رو ستایش می کنم"
گفت"خالقم رو ستایش کن"
گفتم"اون که جای خود داره.ولی تو..."
وسط حرفم پرید.
گفت" اراده من؟ هی مرد، با من شوخی می کنی؟؟!!من تو این دنیا کی ام؟"
منظورش را نفهمیدم.
گفتم"یعنی چی؟"
گفت"خیلی وقت پیش بود.چند سال پیش.مادرم همیشه بهم می گفت"واست دعا می کنم که خداوند هیچ وقت رهات نکنه.لحظه ای ازت روی برنگردونه. همیشه موقع دوراهی چراغ رو بهت بده.راهت رو پیدا می کنی!انشاالله!"اون روز - بچه بودم دیگه- پیش خودم گفتم آخه این چه دعاییه !!! ولی الان فکر می کنم.آره. کار خودش بود!!"
گفتم"از کی به این نکته پی بردی؟"
گفت"مدت کوتاهیه.ای کاش زودتر پی می بردم!!!"
از روی صندلی بلند شد.کوله پشتیش را برداشت.درب را باز کرد.رفت.میان آدم ها میان یکی از خیابان های شلوغ پایتخت کشور جهان سوم با چشمانم تعقیبش کردم.درست می گفت!
پیش خود گفتم"حالا خالقت را بیش از پیش می ستایم!"