تبلیغات
حدودا 8 سال پیش بود.10 سالم بود. تازه کلاس زبان می رفتم. آن زمان با گریه و بد خلقی و به اصرار پدرم که حالا می فهمم چرا اینقدر اصرار داشت تا من زبان انگلیسی را از بچگی یاد بگیرم ، به کلاس می رفتم.در راه مرد میانسالی جلوی مغازه اش می نشست،بعضا بلند می شد و داخل مغازه به همکارانش کمک می کرد. من هر روز او را می دیدم. سال بعد کمی عاقل تر شده بودم و می دانستم که این راه و این تلاش به آینده ی من کمک خواهد کرد.
همچنان آن مرد را می دیدم که بعضی روزها کمی خسته به نظر می رسید و فقط جلوی مغاره اش مردم را نگاه می کرد.

چند سالی گذشت.

من حالا دیگر نوجوان 15 ساله ای بودم. خیابانی که از آن عبور می کردم حالا سنگ فرش شده بود. سطل آشغال های مکانیزه تازه کنار خیابان ها دیده می شد. آن مرد ، پیر شده بود. محاسنش بلند و موهایش دیگر کاملا سفید. روی صندلی بی حرکت می نشست و فقط مردم را نظاره گر بود. شاید هم مرا می شناخت که هر یک روز در میان در طی این 5 سال از آنجا رد می شدم.شاید!

سالی دیگر سپری شد و من دیگر در انتهای دوره ی IELTS بودم.پیرمرد پیر و پیرتر می شد. بعضی روزها در آن شلوغی خیابان اصلی با آن همه سر و صدا روی صندلی خوابش می برد.شاید خسته بود از این دنیا!

آخرین روزهای سال 87 بود.اسفند ماه.هوا سرد بود. ابری. دیگر اواخر ترم بود و تمام.امتحان فاینال بود. ساعت حدودا 4:30 بعد از ظهر از خانه خارج شدم. راه همیشگی را که دیگر چشم بسته هم می توانستم بروم پیمودم. به 
مغازه ی پیرمرد رسیدم.او نبود.در آن شلوغی و سروصدا لحظاتی هیچ چیز نمی شنیدم. کرکره ی مغازه پایین بود. معمولا آن ساعت باز بودند.
پارچه ی مشکی و نوشته ی روی آن و مردان و زنان سیاه پوش!
او رفت.او را بردند در واقع.

این است لبخند ژکوند زندگی!