تبلیغات
ساعت 12:11 روز 8 تیر. مدادم را داخل جامدادی گذاشتم. پاسخنامه ام را دادم. از خودم پرسیدم"همه اش همین بود؟"
وقتی 4 ساعت قبلش به چهره ی افراد نگاه می کردم فشار زیادی را که تحمل می کردند را حس می کردم. خودم هم تحت فشار بودم. بی رحم است. یکی سری می روند. یک سری حذف می شوند. همیشه! باید از جمله ی مجهول استفاده کنیم. مهم نیست که چه کسی حذف می کند. 
ساعت 6:35 روز 8 تیر. دانشگاه امیرکبیر. زیر پل حافظ. همسن های خودم را می دیدم که جلوی درب ازدحام کرده بودند. پدران و مادران پشت آن ها. این است راه ورود به دانشگاه در کشور جهان سوم. پایتختش بود مثلا! مثلا!
سرم چرخاندم. ماشین واحد سیار سازمان.درش باز شد. فیلمبردار دوربین به دوش.پشت سرش آقای میکروفون به دست همیشگی. از چه چیز می خواست بپرسد؟ از خستگی؟ از نابودی زندگی؟ از چاله های زندگی؟ از حذف؟

گروهی همیشه حذف می شوند!
همیشه!
شکی درش نیست!
بی رحم است!
واقعا!