تبلیغات

زندگی بی رحم است ، نه! زمان بی رحم است!

یکشنبه 12 شهریور 1391 22:53نویسنده : Alireza

 
منبع مطلب: خودم


فردی را می شناختم. او ماهرترین خیاطی بود که تا به حال دیده بودم. در واقع او خیاط خانوادگی خیلی از بستگان و فامیل بود. از جاهای مختلفی سفارش می گرفت. این موضوع مربوط به حدود 10 سال پیش است.
یادم می آید دختری از بستگان نزدیکمان، وقتی او کم سن و سال بود، شاید 16 سال بیشتر نداشت، در جمع های خانوادگی او را می دیدیم. همیشه مادرش سرزنشش می کرد که کارهای کوچک تر از سنش انجام می دهد. این موضوع هم مربوط به 10 سال پیش است.
مردی را می شناختم ، به قول فامیل ، در 76 سال زندگی اش، یک دنیا بود و یک مرد! ساکن تهران بود. باغی داشت در روستایی نزدیک ساوه. هر سال تابستان و زمستان می رفت و به آبیاری و هرس می پرداخت. بعضی وقت ها تنها  
می رفت. کار می کرد. واقعا کار می کرد! این قضیه مربوط به زمانی است که می توانم مبدا حافظه ام را به یاد آورم!
22 سالش بود. خانه شان کرج بود. دانشگاه شریف می رفت. لیسانس گرفت و در تهران مشغول کار شد. خوشحال بود. شاید 12 سال پیش.
پسری 11 ساله بود. هرگز جشن پایان دوره کلاس پنجم دبستانش را فراموش نخواهم کرد. از چشمانش هیچ چیز معلوم نبود! هیچ چیز!

و حالا آن خیاط حتی نمی تواند یک پارگی جزیی را بدوزد. دست هایش، چشم هایش ناتوان شده اند.دیگر نمی تواند مثل گذشته باشد.
آن دختر 16 ساله حال، مادر شده، دیگر سرزنشش نمی کنند. مادرش اکنون مادربزرگ شده و سرگرمی اش نگه داری از نوه است!
آن مرد که دنیا بود و او ، دیگر در بین ما نیست. 76 سال زندگی اش را گذاشت و رفت. همیشه اشتباه می کنم! نرفت!او را بردند در واقع!
آن جوان 22 ساله حالا در راه بازگشت به کشورش است. بعد از تحصیل در اروپا اکنون در تکاپوی زندگی جدیدش در تهران است.
هنوز که هنوز است، باز هم نمی شود در چشمان آن پسری که دیگر 11 سالش نیست ، چیزی دید. شاید خودش هم خبر ندارد. شاید تصورش را هم نمی کرد که روزی از زمان شاکی باشد. روزی از رحم و مورت زمان در وبلاگش حرف بزند. او 19 سال دارد و در چشمان اطرافیان ، گذشت زمان را می بیند. دیگر لازم نیست چشم هایش چیزی نشان دهند. چشم دیگران کافی است!!




آخرین ویرایش: - -

 
چهارشنبه 29 شهریور 1391 22:51
وبلاگ و قلم خیلی قشنگی داری خیلی بهت تبریک میگم و برات آرزوی موفقیت میکنم...

...
سه شنبه 21 شهریور 1391 09:29
خیلی قشنگ بود
جمعه 17 شهریور 1391 01:24
خیلی عالی بود
بهت تبریک میگم خوب مینویسی
خوشم میاد چرت و پرت نمینویسی تو وبت
با مطلب جدید ک حال میکنم
یا حوصله آپ کردن ندارم یا وقت ندارم یا اصن مطلب ندارم شرمنده داداش
جمعه 17 شهریور 1391 00:05
زنی درچهار راه پشت چراغ راهنمایی دست فروشی می كرد ، هیچكس به زن توجهی نمی كرد

زنی درچهار راه پشت چراغ راهنمایی خود فروشی می كرد، هیچكس به چراغ توجهی نمی كرد....
پنجشنبه 16 شهریور 1391 00:34
عالى بود.این یعنى دنیا باسرعت نور داره به حركت خودش ادامه میده...
چهارشنبه 15 شهریور 1391 07:27
خدایا ، خدایا ! به سوی تو می آیم ، از عالم و عالمیان می گریزم ، تو مرا در جوار رحمتت سکنی ده.

ای همیشه حاضر در میان ما !با طراوت بهار دیدمت با شمیم انتظار بوییدمت و با دلی بی قرار جوییدمت !…

ای چشم بینای خدا! تو حاضری در جای جای زندگانی ما در لحظه لحظه زیستن ما

نفس کشیدن نشستن ما برخاستن ما …در هر پگاه و نگاه ما و در ژرفای نماز و نیاز ما!
سه شنبه 14 شهریور 1391 16:36
سلام
خسته نباشید
ممنونم ازاظهار لطفتان آقا علیرضای عزیز
در ضمن مطالب وبلاگتون رو خوندم هرچند نه همه اش رو ولی واقعا لذت بردم دست مریزاد مطالب نشان از بزرگی روحتان داره هرچند سن تان بسیار جوان هست دست مریزاد
Alireza
لطف دارید! متشکرم!
سه شنبه 14 شهریور 1391 16:34
kheyli aalii bud!!!!!! ;)
Alireza
حالا شد!!!
مرسی داداش آرین!!!
سه شنبه 14 شهریور 1391 16:29
الهی!

اگر می آزمایی توان تحمل و صبر مرا زیاد کن،

اگر می آموزی ادراکم را وسعت ده

اگر می بخشایی،ظرفیتم را افزایش ده،
اگر می ستانی،گوهر کمالی را ارزونی کن،

و اگر می رهانی ..... خدایا!
حتی لحظه ای مرا به حال خود رها مکن که نیاز نیازمندان را تنها تو

پاسخگویی که بی نیاز از هر نیازی.

سه شنبه 14 شهریور 1391 15:29
کی می آیی ای یار بی یاران

هر شنبه تا پنج شنبه اش می رسانم شاید جمعه اش جمعه ای باشد که تو ای صفای همیشگی بیایی می گویند اگر شما را به مادرتان نرجس خاتون قسم دهیم بی جواب نمی مانیم. اما مولای من من از مادرتان شرم می دارم چگونه می توانم نامشان را به زبان آورم که خطاها و کارهای نازیبایم زبانم را هم الکن کرده خانم ببخش مولا ببخش و خدای من بازهم ببخش مرا....
سه شنبه 14 شهریور 1391 15:21
سلام
علیرضای عزیز
چقدر قلم ات روان و قابل فهمه
ازین بابت به تو تبریک
این روزها روزهای عزیزی هستند
روزهایی که به اقتضای سن برای تو روزهای دستیابی به هویت اند
من مینو هستم
روانشناسی خوندم
اما
فهم معنای قلب و درک احوال تو خیلی ربطی به رشته ی تحصیلی و تجربه ای که تو این مدت سپری ش کردم نداره
به تو بابت گذار و گذروندن این روزها هم که فصلی از زندگی توهست تبریک میگم
سه شنبه 14 شهریور 1391 08:05
در زندگی ، برای رسیدن از خد به خدا ، یک خط راست و کوتاه لازم است

نامش صراط مستقیم...
دوشنبه 13 شهریور 1391 14:05
دیرگاه شبی که ازخیابانی نیمه تاریک قدم زنان میگذشتم فریادی خفیف راازپس بوته انبوهی شنیدم هوشیارباگامهایی ارام گوش تیزکردم دریافتم صدایی را که شنیده ام بی تردیدصدای گلاویزشدن است وحشت کردم صدای خرخرسنگین کشمکشی تا پای جان جرخوردن پارچه بافاصله چندمترازجایی که ایستاده بودم به زنی حمله شده بود وارد معرکه شوم؟ترس جان مانع می شد ازاین که ان شب ناگهان تصمیم گرفته بودم راه تازه ای رابرای رسیدن به خانه امتحان کنم به خود ناسزا میگفتم اگرخودم هم قربانی تازه ای میشدم چه؟نبایستی به سوی نزدیک ترین باجه تلفن بدوم وپلیس را خبر کنم؟هرچندبه نظرابدیتی می رسید اما این پا وان پا کردن ذهنم فقط لحظه ای طول کشیدفریاددخترضعیف و ضعیف تر می شدمیدانستم باید فوری دست به کار شوم چطورمی توانستم خودم رابه نشنیدن بزنم وبروم؟خیرسرانجام تصمیمم راگرفتم نمی توانستم به سرنوشت این زن ناشناس پشت کنم ولواینکه معنایش به خطرانداختن زندکی خودم باشد من مرد شجاعی نیستم ورزشکارهم نیستم نمیدانم ازکجااین شهامت معنوی وقدرت جسمی رابه دست اورم اما همینکه سرانجام تصمیم به کمک ان زن گرفتم به نحوی غریب کسی دیگرشدم پشت بوته ها دویدم ویقه حمله کننده راگرفتم واززن جدایش کردم دست به گریبان به روی زمین غلتیدم چنددقیقه ای گلاویزبودیم تا مهاجم ازجاپریدوپابه فرارگذاشت هن هن کنان ایستادم وبه زن نزدیک شدم که پشت درختی قوزکرده وگریه می کرد درتاریکی به سختی می توانستم اوراببینم اما به خوبی می توانستم احساس کنم که ازوحشت می لرزدچون نمیخواستم بیش ازاین مسبب ترسش بشوم اول بافاصله بااوحرف زدم با ملایمت گفتم:تمام شدمردک فرارکردخطرازسرت گذشت سکوتی طولانی برقرارشدوسپس کلمه هایی ازحیرت و شگفتی اداشده اش راشنیدم<<پدرتویی؟>>ان وقت ازپشت درخت کوچکترین دخترم کاترین جلوامد...
دوشنبه 13 شهریور 1391 10:18
از تــــرس فاســد شـــدن

دلتــــ را حـــراج نکــــن

خشک کـــردن هنـــوز هـم جـــواب می دهـــــد ...!
دوشنبه 13 شهریور 1391 09:16
چرا ما همش فکر میکنیم
زمانی میشه خندید و دلشاد بود
که همه چی روبراه باشه
راحتی باشه و سختی و مشکلی توی زندگی نباشه
آخه چرا؟
مگه خدا خنده رو شاد بودن رو بهمون داده
تا
فقط برای روزای راحتی
ازشون استفاده کنیم
خوب اگه اینجوری فکر کنیم که هنر نکردیم
معلومه که همه آدمها توی روزای بدون مشکل
شادتر و خندون ترن
اینکه هنر نیست
بنظر من
هنر اینه که با تموم مشکلاتی که توی زندگیت
و با تموم غمی که توی قلبت داری
بازم بخندی
شاد باشی
اونوقته که هنر کردی
آدم چه میدونه تا فردا
که زمین یدور به دور خودش میچرخه
چه اتفاقی میخواد توی زندگیمون رخ بده
پس چرا نخندیم و شاد نباشم
شاید همین خنده ما توی سختیها
باعث بشه تا مشکلاتمونم برن از زندگیمون
اصلا خنده اومده تا باهاش انرژی بگیریم
تا مشکلاتمونو بتونیم حل کنیم
خنده برای همه زمانها و مکانهاست
بخندیم از ته دل بخندیم
قهقهه بزنیم...
تا فردا خدا بزرگه...
شاید فردا بهترین اتفاق زندگیمون رخ بده...
خدا رو چه دیدی...
چرا مردم فکر میکنن اونی که میخنده یا همیشه لبخند به لبشه
پس دیوانست...
بنظر من دیوانه اونایی ان که خندیدن نمیدونن



 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر