تبلیغات

داستان کوتاه

جمعه 5 خرداد 1391 05:16نویسنده : Alireza

 
شرلوک هولمز کارآگاه معروف و معاونش واتسون رفته بودند صحرا نوردی و شب هم چادری زدند و زیر آن خوابیدند. نیمه های شب هولمز بیدار شد و آسمان رانگریست. بعد واتسون را بیدار کرد و گفت: نگاهی به آن بالا بینداز و به من بگو چه می بینی؟

واتسون گفت: میلیونها ستاره می بینم .

هولمز گفت: چه نتیجه میگیری؟

واتسون گفت: از لحاظ روحانی نتیجه می گیرم که خداوند بزرگ است و ما چقدر در این دنیا حقیریم.

از لحاظ ستاره شناسی نتیجه می گیریم که ماه در برج مشتری است، پس باید اوایل تابستان باشد.

از لحاظ فیزیکی، نتیجه میگیریم که مریخ در موازات قطب است، پس ساعت باید حدود سه نیمه شب باشد.

شرلوک هولمز قدری فکر کرد و گفت: 
واتسون تو احمقی بیش نیستی.  چادر ما را دزدیده اند!!! 

آخرین ویرایش: شنبه 6 خرداد 1391 23:01

 
شنبه 6 خرداد 1391 23:30
خوب بود.مرسى.
شنبه 6 خرداد 1391 15:04
monazereye margo zengedi ziba bod kheyli ziad azizam. faqat ali gofti ba in jomle ha nabod mikonam hamaro manzoret chi bod???????
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر