تبلیغات

تفاوت

جمعه 26 خرداد 1391 22:51نویسنده : Alireza

 
منبع مطلب: خودم

روز بود. هوا نیمه ابری بود. قرار گذاشتیم دوستانمان را ببینیم. 
من همراهانم را حس می کردم ولی آن ها را نمی دیدم.
وارد مجتمع شدیم. چندین ساختمان 7 طبقه.در هر طبقه چندین واحد وجود داشت. زنگ زدیم. درب را باز کردند. همیشه ملاقات دوستان شادی بخش است. نمی دانم آن ها آنجا چه می کردند. فضای اتاق از نور بنفش و آبی رنگ ، پر بود.4 نفر در یک اتاق 12 متری.فضا دوستانه بود. یکی گفت می خواهد از این صحنه که همه با همیم عکس بگیرد. دوربینش را آورد. دوربینش نقره ای بود. اندازه ی بزرگی داشت. من خود را کنار کشیدم.گفتم که علاقه ای ندارم اینجا عکس بگیریم.گفتند یکی بگیریم بعد برویم بیرون. فلاش را زد. 4 نفر جلوی دوربین که 2 تای آن ها از دوستان صمیمی من بودند ناگهان از اتاق ناپدید شدند،فقط کفش هایشان باقی ماند.از داخل کفش ها دودی غلیظ خارج می شد. غروب بود. به مبدا برگشتیم. من با یکی دیگر از دوستانم در مورد اتفاق عجیب و دردناک صحبت می کردیم. آسمان نارنجی غلیظی بود.دلگیر بود. گفتم "عمرشان به دنیا نبود. من آن لحظه شوکه شدم."
دوباره جمعمان جمع شد.7 یا 8 نفر می شدیم. من به همراه بقیه ایستاده بودیم که همان فرد که دوربین نقره ای داشت دوباره آمد.انگار در آسمان آتش روشن کرده بودند.بدون معطلی دوربینش را آماده کرد. تمام لحظات آن صحنه ی دردناک لحظه ای از مقابلم رد شد. به سرعت دویدم تا جلویش را بگیرم.
شاید ، نمی دانم، مرا هم بردند!

این کابوسی بود که چند شب پیش دیدم. ناراحت کننده.غیر قابل توصیف. عجیب. شاید بهتر از این نشود آن را توصیف کرد.
راستی یادم است یکی گفت"زندگی متفاوت"! 

آخرین ویرایش: سه شنبه 11 مهر 1391 15:21

 
یکشنبه 28 خرداد 1391 21:11
امروز را برای بیان عشق به عزیزان غنیمت بشمار
شاید فردا احساسی باشد اما
.
.
.
عزیزی نباشد
شنبه 27 خرداد 1391 14:52
چه وحشاتناک!خیلی خوب توصیف کردی انگار همه ی اتفاقات داشت از جلوی رد میشد!
شنبه 27 خرداد 1391 00:58
خوب توصیف كردى.تقریبا حس متنت به من منتقل شد. خیره! منم هرازگاهى از اینجور خوابا مىبینم كه تا چند وقت ذهنمو مشغول مىكنه.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر